terminology | گشتواژشناسی | گشتواژناسی | گشتواژه‌شناسی

معنی terminology به فارسی

Terminology در زبان فارسی برابر است با گشتواژشناسی / گشتواژناسی یا گشتواژه‌شناسی: یعنی مجموعه‌ای از واژگان تخصصی و فنی که در یک دانش، پیشه، هنر یا حوزهٔ خاص به‌کار می‌روند و گاه همراه با بررسی و شناخت آن‌هاست.

📌 «گشتواژه‌شناسی» همچنین می‌تواند به علمِ شناخت، گردآوری، دسته‌بندی، و تعریفِ دقیق گشتواژها نیز گفته شود.

 

آوانویسی گشتواژشناسی | گشتواژناسی | گشتواژه‌شناسی

  • گشتواژشناسی|گَشتواژشِناسی| gaštvāǰšenāsi
  • گشتواژناسی|گَشتواژناسی| gaštvāǰnāsi
  • گشتواژه‌شناسی|گَشتواژِه‌شناسی| gaštvāǰešenasi

📘 تعریف انگلیسی و فارسی واژهٔ Terminology

تعریف انگلیسی بر پایه منابع معتبر:

آکسفورد:

the set of technical words or expressions used in a particular subject

کمبریج:

special words or expressions used in relation to a particular subject or activity

وبستر:

the technical or special terms used in a business, art, science, or special subject; the study of such terms

کالینز:

Terminology is the set of technical words or expressions used in a particular subject.


✳️ نمونه‌جمله‌های انگلیسی با ترجمه و برابر پارسی:


1.

Medical terminology is often rooted in Latin and Greek.
گشتواژشناسی/گشتواژناسی/گشتواژه‌شناسی پزشکی اغلب ریشه در لاتینی و یونانی دارد.


2.

You need to become familiar with the legal terminology before starting the course.
پیش از آغاز این دوره باید با گشتواژشناسی/گشتواژناسی/گشتواژه‌شناسی حقوقی آشنا شوی.


3.

The terminology used in quantum physics can be confusing to outsiders.
گشتواژشناسی/گشتواژناسی/گشتواژه‌شناسی فیزیک کوانتومی ممکن است برای غیرمتخصصان گیج‌کننده باشند.


4.

She’s writing a paper on linguistic terminology.
او در حال نگارش مقاله‌ای دربارهٔ گشتواژشناسی/گشتواژناسی/گشتواژه‌شناسی زبان‌شناختی است.


5.

Standardization of scientific terminology is crucial for global collaboration.
یکسان‌سازی گشتواژشناسی/گشتواژناسی/گشتواژه‌شناسی دانشی برای همکاری جهانی بسیار مهم است.


6.

Different disciplines often use different terminology for the same concept.
رشته‌های گوناگون اغلب برای یک مفهوم یکسان از گشتواژهای متفاوتی بهره می‌برند.

ریشه شناسی گشتواژشناسی | گشتواژه‌شناسی | گشتواژه‌شناسی

واژه گشتواژشناسی/گشتواژناسی/گشتواژه‌شناسی از دو بخش گشتواژ/گشتواژه + شناسی /ناسی ساخته شده.

ریشه شناسی “شناسی”

ماده گذشته šnāxt گویا برامده از برانگاشته xšnā-ta > *šnād* در ایران باستان با بن آغازین xšnā می باشد. ریخت ماده کنونی آن šnās گویا برامده از برانگاشته xšnā-sa* | ماده کنونی gard گویا برامده از برانگاشته gart-a* در ایران باستان می باشد. | ایران باستان: xšnā nv در پیوند با zna/zan “شناختن، دانستن” که گویا در پیوند و همریشه آریایی برانگاشته /ĝnā/*ĝnō/*ĝen* “شناختن، تشخیص دادن” می دانند ( اما بر انگارید که در اتحادیه کهن آریایی واژه ای که نیاکان اروپایی ها نمی دانستند از سوی نیاکان ایرانی گفته شده و آنها منطبق بر روال زبانی خود آن را gen آواییده اند!!!) | پارسی باستان: xšnā “دانستن، شناختن” (از نبیگ ken OP 182) | اوستایی: ریشه xšnā  “دانستن”، صفت مفعولی snāta (از نبیگ Bartholomae AiW 559) | پهلوی پارسیگ و پهلوی پارتیک: išnās “شناختن، دانستن” مصدر īšnāxtan   (از نبگ Henning verb 196, Boyce W-list 24 ;Ghilain ELP 82) | پهلوی میانه زرتشتی: šnāsag “شناسا، فهمیده، حس” | سغدی مانوی: f’šnas با آوایش fāšnās از برانگاشته fra-xšnāsa*; و fšnas با آوایش f(a)šnās  “شناختن” (از نبیگ فرهنگ سغدی قریب شماره 3838، 4004 ; Gershevitch GMS 317, 617) | خوارزمی: ñ’s از برانگاشته xšnā-sa* “خو گرفتن، مانوس شدن”; ñ’sy از برانگاشته xšnāsaya* “خو گرفتن، عادت کردن ”  |پازند: šnāsagīh “شناسایی، آگاهی” (از نبیگ MacKenzie CPD 80) | پازند: šnāxtan،šnās (از نبیگ Nyberg MP || 187) | کردی: nasin “شناختن” (Horn GNE 793) | فارسی: شناختنگ گذشته: شناختک کنونی: شناس; آشنا برامده از پهلوی āšnāg از برانگاشت ā-xšnāka*

شناس .[ ش ِ ] (اِمص ) اسم مصدر و مصدر دوم غیرمستعمل شناختن . (یادداشت مؤلف ). رجوع به شناختن شود. || (نف مرخم ) مخفف شناسنده . در کلمات مرکب بمعنی شناسنده آید. (فرهنگ فارسی معین ). شناسنده و دریابنده وهمیشه بطور ترکیب استعمال میشود. (ناظم الاطباء).
ترکیب ها:
– آب شناس . آدم شناس . آلت شناس . اخترشناس . انجم شناس . انگل شناس . ایران شناس . ایزدشناس . بنده شناس . پرده شناس . پی شناس . جمجمه شناس . جنگل شناس . جواهرشناس . جوهرشناس . چوب شناس . حشره شناس . حقایق شناس . حق شناس . حقه شناس . حقیقت شناس . حیوان شناس . خاک شناس . خداشناس . خسروشناس . خطشناس . خودشناس . خون شناس . دریاشناس . دشمن شناس . دم شناس . دواشناس . راه شناس (بلد). رئیس شناس . ردشناس . روانشناس . روشناس . زمین شناس . زیرک شناس . سبک شناس . ستاره شناس . سخن شناس . سرشناس . سکه شناس . سنگ شناس . شاه شناس . شرق شناس . شعرشناس . طبیعت شناس . طریقت شناس . عرب شناس . عنصرشناس . فراست شناس . قاروره شناس . قافیه شناس . قبیله شناس . قیافه شناس . کارشناس . کتاب شناس . گاه شناس . گوهرشناس . گیتی شناس . لشکرشناس . مردم شناس . مصالح شناس . معدن شناس . معنی شناس . منازل شناس . منت شناس . منزل شناس . موسیقی شناس . موقعشناس . میکرب شناس . نان شناس . نبات شناس . نبض شناس . نمک شناس . نیکی شناس . وقت شناس . هواشناس . هیئت شناس . یزدان شناس . یکی شناس .
|| (ص ) آشنا: فلانی شناس است . (فرهنگ فارسی معین ). آشنا. دوست (در تداول عامه ٔ خراسان ). || (اِ) در کتب متقدمین پارسیان ، شناس افاده ٔ معنی صفت معرفت می نماید، چنانکه صفات ثبوتیه را که عربی و مصطلح علما است پارسیان «شناسهای ایستا» ترجمه کرده اند، چه ایستا به معنی ایستاده و ثابت و غیرمتحرک است . (انجمن آرا) (آنندراج ). || بیان و تفسیر و تعریف . (ناظم الاطباء).

ریشه شناسی terminology

“system of terms used collectively in a science or subject;” originally also “theory or teaching of the proper use of terms,” 1770, from German Terminologie, a hybrid coined by Christian Gottfried Schütz (1747-1832), professor of poetry and rhetoric at Jena, from Medieval Latin terminus “word, expression” (see terminus) + second element from Greek -logia “a dealing with, a speaking of” (see -logy). Related: Terminological (German terminologisch); terminologically.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا